تبليغاتX
دالان
سلام حضرت لیلا دلم پر است ازتو...

دیگر نمی جوشد نمی ... غمی از دلم

چه کنم که این چاه پر شده است

از روز مرگی

از روز مره گی

 واقعا دلم پر است از تو

خاتون ترمه پوش غزل چشمه ای بیا

که چشم براهند کلمات تابریزند بیرون و بدوند در این صفحه مجازی  و بگیرند به بازیهمه بودنم را

منتظرم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت   توسط سید مهدی سید صادقی  | 

من هستم . ممنون از دوستانی که اظهار لطف کردند و شرمنده دوستانی که آمدند  نبودیم راستی عید همتون مبارک ان شاء الله خدمت می رسیم

التماس دعا

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت   توسط سید مهدی سید صادقی  | 

قبل از تحریر :این مطلب رو از رو دست برادرم  دیدم البته ایشون بیشتر رو فیلم ترکیه ای "یل" یا همون "راه" زوم کرده بودند

حتما فیلم «بایسیکل ران» رو دیدید؛ فیلم مخملباف. داستان مرد افغانی که برای پول شرط بسته بود تا هفت شبانه روز روی دوچرخه رکاب بزنه.باور نکردنیه فکر میکنید اخرش به پولش رسید یانه اصلا میشه کسی هفت شبانه روز روی دوچرخه باشه اونوقت خوابش نبره من که باور نمی­­کنم.

تو یه صحنه از این فیلم مرد به شدت مست خوابه و نمیتونه طاقت بیاره. نفس تو سینه بند میاد وقتی میفهمیم با اون همه گرفتاری و احتیاج، به پولش نمی­رسه. همه اینارو گفتم تا این صحنه رو توصیف کنم پسر جوان این مرد دنبال دوچرخه میدوه و با بیرحمی تمام تو صورت پدر پیرش میکوبه و بدون شرم از محاسن سفید و بلند پدر زحمتکشش ضربات محکم و متوالی به صورت پدری می­زنه که بعد از چند شب بیخوابی دیگه طاقت نداره شاید به نظرتون برسه که عجب پسر ظالم بی تربیت و نفهمیه شاید دوست داشته باشید با دستاتون خفش کنید اما این پسر همیشه همراه پدر بوده اون نمیخواد با یه لحظه خواب زحمات پدرش نقش بر آب بشه اون دوست داره پدرش موفق بشه و به همین خاطر پا رو دلش میذاره و محکم تو صورت پدرش میکوبه شاید ظاهر این رفتار غضب باشه اما باطنش همش مهربونی و خیر­خواهیه.

خدا هم بعضی وقتا با ما اینجوری رفتار می­کنه اگه دقت نکنیم و باطن کارا رو نبینیم فکر می­کنیم خداداره به خاطر کارامون از ما انتقام میگیره ولی با طن سختی­هایی که تو زندگی می­کشیم رحمته نعمته لطفه اینکه به خدا می­گیم

یامن سبقت رحمته غضبه شاید به همین معناست.     

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت   توسط سید مهدی سید صادقی  | 

 

 

آخرین نکات را که یادداشت کردم با عجله لباس پوشیدم و آماده رفتن شدم.

خانمم گفت: ناهار نمی­خورید آقا؟

گفتم: دیر می­شه برای سخنرانی تو یه کارخونه دعوتم کردند قراره بفرستند دنبالم من میرم دم در.

خانمم گفت: تا بیان بیاید یه لقمه بخورید لااقل!

گفتم: سفره رو که ننداختین هنوز! می­ترسم دیر بشه....من میرم دم در.

حاج خانم در حالی­­که می­گفت «صبر کنید! صبر کنید!» زود پاشد غذا را آورد و تا من کفش­هایم را در آورم یک لقمه بزرگ گرفت و داد دستم خوشحال شدم که فرصت ناهار خوردن هم به دست آمده بود هنوز ننشسته بودم که با صدای بلند زنگ از جا پریدم.

در یک دست لقمه غذا داشتم و در دست دیگر یادداشت­هایم را که به در کوچه رسیدم یک راننده جوان فرستاده بودند. دیگر خجالت می­کشیدم لقمه را در دهان بگذارم. به راننده تعارف کردم و گفتم: این سهم شماست گرفت و تشکر کرد.

در راه به فکر فرو رفتم و هیچ نگفتم راننده هم ساکت ساکت.

وقتی رسیدیم سالن پر بود از کارگرانی که مدت سخنرانی را فرصت مغتنمی برای استراحت می­دانستند کلی مطلب آماده کرده بودم اما حالا دیگر به نظرم چیز بیمزه­ای می­رسید؛ یادداشت­هایم را در جیبم گذاشتم و پشت تریبون قرار گرفتم و گفتم:

رفقا! قراره برای هممون یه مهمون بیاد. قراره بیادو مارو با خودش به یه سفر دور و دراز ببره. درسته که معلوم نیست کی میاد ولی اومدنش حتمیه حتی یک دقیقه هم زمان اومدنش تغییر نمی­کنه وقتی برسه شما حتی فرصت نمی­کنید لقمه رو تو دهنتون بذارید پس آماده باشید.

 

***

 

می­دانستم در قرآن آیاتی به این مضمون هست ولی دقیقاً حفظ نبودم تا به منزل رسیدم قرآن را باز کردم و آیه را پیدا کردم:

ولکل امه اجل فاذا جاء اجلهم لا یستأخرون ساعه و لا یستقدمون* (سوره اعراف آیه 34)

و برای هر گروهی مهلتی است که وقتی به سر می­رسد [دیگر] لحظه­ای پس و پیش نمی­شود.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت   توسط سید مهدی سید صادقی  | 

 

گاهی مطلبی را می­دانیم و حس می­کنیم مطلب ساده­ای است گمان می­کنیم به تمام جوانب مطلب اشراف داریم و به قول معروف مطلب در مشتمان است اما حادثه­ای، توضیح اهل­فضلی، یا نگاه صاحب­نظری سبب می­شود که عمق مطلب را درک کنیم و خودمان به آن مطلب برسیم و به قول معروف مطلب برایمان جا بیافتد و بفهمییم تا کنون نمی­/فهمیدیم!

***

همه چپیده بودیم توی اتاق. هوای بیرون خیلی سرد بود. سرما تا مغز استخوان آدم نفوذ می­کرد. تصور اینکه در آن هوای سرد دست به آب بزنم اصلا خوشایند نبود. لوله­­های آب یخ زده بودند؛ همچنین سطح حوض. هادی رفته بود وضو بگیرد. می­گفت در روایات آمده­است در هوای سرد وضو گرفتن با آب سرد مقام انسان را بالا می­برد. حرف زدنش همیشه تکانم می­داد. وقتی برگشت داشت می­لرزید ولی هنوز لبخندش پر­رنگ بود. منتظر بودم چیزی بگوید ولی توی چارچوب در ایستاده بود و چیزی را در ذهنش مزمزه می­کرد. سکوت برای چند لحظه آمد و رفت. هادی لب باز کرد:

و لله جنود السماوات والارض

ها... انگار برایم جا افتاد!

***

 تازه فهمیدم که دمای هوا هم از لشکریان خداوند است کافی است کمی آنرا کم یا زیاد کند؛.. فقط کمی...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت   توسط سید مهدی سید صادقی  | 

 اصلا حواسم نبود کی روز تولد حضرت معصومه سلام الله علیها گذشت

یهو به خودم اومدم دیدم تو دهه کرامتم  حالا هم وقتش گذشته هم چیزی برا نوشتن ندارم فقط یادمه یه بار کنار ضریح حضرت نشسته بودم این دو بیت به زبونم جاری شد و همون جا نوشتمش:

مپسند که ذره ذره آبم بکنی

حاجت نگرفته ام جوابم بکنی

امید من آن است که در روز حساب

در زمرمه نوکران حسابم بکنی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت   توسط سید مهدی سید صادقی  | 

 

سلام

شنیدید میگن سر پیری و معرکه گیری این غزلک منم از همین بابه حالا شما جدی نگیرین ولی خداوکیلی نظر بدین تا بتونم بهتر بگم 

 ای درد عاشقانه و درمان بی بدیل

خو کرده ام به درد تو، حالا به هر دلیل!

 در بام و شام چشم تو پیدا و گم شدم 

در طور چشم های تو آوای جبرئیل

تمثیل روی تو... چه کنم؟؛ شعر نارس است

ماه و گل و دو بی سر و پا از همین قبیل

در موج پر تلاطم گیسوی تو دلم

موسای کوچکیست در آ غوش رود نیل

زلفت به چنگ باد و دلم شور می زند

بی پرده چشم های تو موسیقی اصیل

لیلای ترمه پوش غزل چشمه ای بیا !

از چشم تو غزال غزل می شود گسیل

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت   توسط سید مهدی سید صادقی  | 

منم؛ ... مهدی صادقی...

نویسنده وبلاگ دالون....

وبلاگ دالون هنوز زنده اس.....

ببخشید که مدتی این مثنوی تاخیر شد

آخه مطلب از این قراره که مهلتی باید که تا خون شیر شد

شرمنده عزیزانی که در غیاب حقیر چراغ دالون رو با قدم رنجشون روشن نگه داشتند.

تو این مدت یه مشت اتفاق ترش و شیرین افتاد تو زندگی من و من فارغ و غافل از دالون، افتادم به جمع کردن اتفاق هایی که خیلی افتاده بودند که اگه نبودند به زندگی محقر من سر نمی زدند...من هنوز زنده ام!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت   توسط سید مهدی سید صادقی  | 

                                                  علم بهتر است یا ثروت؟

 

نمی­دانم اولین بار این موضوع به ذهن کدام شیر پاک خورده­ای رسیده است تا با آن دانش آموزان را سر کار بگذارد.

 یادم می­آید که معمولا در پاسخ این سوال علم را انتخاب می­کردم و شاید گاهی برای اینکه متفاوت باشم ثروت را . 

امروز هم می­خواهم ثروت را انتخاب کنم اما نه به خاطر اینکه متفاوت باشم.

من به جای علم می­گویم «دانایی» و به جای ثروت «دارایی».

 دارایی نه تنها بهتر است که اصلا قابل مقایسه نیست با چیز کم ارزشی چون دانایی.

 دارایی یعنی آنچه مال ماست و با ما می­ماند و دانایی اگر دارایی نباشد هیچ اررزشی ندارد. 

مرادم از دارایی پول و مال دنیا نیست که مال دنیا مال دنیا است نه مال ما .

مرادم از ثروت چیزی است که به ما چسبیده است بهتر بگویم جزو ماست.

گاهی ما چیز هایی می­آموزیم که دانایی ماست یعنی اطلاعات یعنی  informatin که اگر با گذشت زمان یا ضعف حافظه یا ضربه به سر از بین نرود با یک تشر حضرت عزراییل علیه السلام از بین می­رود و اگر هم نرود سودی به حال ما ندارد. 

اما گاهی آنچه می­آموزیم ،می­آمیزد با پوست و خون ما و از ما می­شود. از نظر من تنها این علم دارایی ما است و باقی اطلاعات که در دفتر هم می­تواند باشد ؛ پس چه فرق است بین من و کاغذ پاره؟

 

 بشوی اوراق اگر هم درس مایی

که حرف عشق در دفتر نگنجد

 

دانش مستشرقین در مورد عرفان و قرآن و اسلام از این سنخ است وحتی بسیاری از مسلمانان که برای دانایی آموخته اند.

د راین زمینه حرف بسیار است و تا اینجا هم پا از گلیم خود فراتر گذاشتم  فقط  

برای اینکه این حرفها دارایی ما شود توصیه می­کنم قدری در این آیه تامل کنیم و با هم بخواهیم و بخوانیم:

رب زدنی علماِّ

 

و دقت کنیم که نفرموده است: رب زد علمی (پروردگارا ! علمم را زیاد کن!) بلکه فرموده است :

مرا زیاد کن! از نظر علم

 

..................................................................................

مدت­ها بعد از تحریر: نوشته زیر دزدکی به وبلاگ من سرک کشیده

و در اصل مطلب استاد و برادر من است

که گاهی در حیاط خلوت می­نشیند.

می توانید شکل دست و صورت­شسته­اش

را در حیاط خلوت ببینید...

ببینید!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت   توسط سید مهدی سید صادقی  | 

 

   

هزینه نگهداری

 

همسایه ای داشتیم که ماشین تر و تمیزی داشت این ماشین همیشه خدا توی کوچه بود و صاحبش تقریبا هر روز با مقداری آب ویک تکه پارچه و وسایل دیگر به کوچه می آمد و گردو خاک از سر و روی مرکبش  می سترد و آب و روغنش را کنترل می کرد تزیینات داخلی وخارجیش راوامی رسید  و هراز گاهی این تزیینات را جدید و به­روز  می­کرد .هر کس این بنده خدا رابا این جدیت و پشتکار می دید گمان می کرد سفری بس مهم و دور و دراز  در پیش دارد  اما این طور نبود واین آقای محترم بعداز این که کارش باماشین تمام می شد سرش راپایین می انداخت و یکراست به خانه­اش می­رفت و روز بعد حکایت دوباره تکرار  می­شد ما به او می خندیدیم و دیگران هم کم و بیش مسخره­اش می­کردند.

 این حکایت تصویری کاریکاتورگونه وساده از زندگی بیشتر ما آدم­هاست برای آن ماشین که نماد انسان است سه برنامه می توان تعریف کرد:

تغذیه / پیدا کردن آدرس و مقصد/ حرکت /

 

تغذیه کنایه از تمام تلاش­هایی است که ما برای زنده ماندن می­کنیم (کسب و  کار و تهیه سرپناه و ازدواج و خلاصه همه امور مادی)مرحله دوم یا همان جستجوی آدرس علم و معرفتی که کسب می کنیم یا باید کسب کنیم به گمان این کمترین همه علوم بشری اعم از تجربی و انسانی و غیره می تواند در خدمت این بخش باشد اگر دید گاه سود انگارانه کنار گذاشته شود چون جهان جلوهگاه و مظهر خداست و در همه جا و همه چیز می توان نشانی او  را یا فت  مرحله سوم هم که تکلیفش روشن است حرکت طبق آدرس.متاسفانه بیشتر ما در همان مرحله اول دست و پا میزنیم به قول سعدی:

 

عمر گرانمایه در این صرف شد

تا چه خورم صیف و چه پو شم شتا

 

وحتی مرحله دوم یعنی کسب معرفت و آدرس یابی را نیز قربانی مرحله اول می­کنیم به این صورت که حوزه و دانشگاه رفتن مان برای نام و نان است نه دانش ومعرفت واگر گاهی آدرسی پیدا می کنیم  و یا حقیقتی کشف می کنیم  کمتر تلاش مینماییم تا آن را مایه ارتقا وتعالی خود قرار دهیم شاید نهایت زحمتی که به خود می­دهیم  در اختیار دیگران گذاشتن این آدرس است مثل همین کاری که من می­کنم ازخیر مرحله سوم هم بگذریم بهتر است .

 

عزت زیاد!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت   توسط   |